طب آزما ( وبلاگ شخصی دکتر محمد حسن آزما )
علمی - پزشكي ، فرهنگی ، سیاسی
بهلول و بازرگان

مـی‌گـوینـد: روزی مـردی از بـازرگـانـان کـوفــه از بُهلـول پـرسیـــد: شیـخ! بـه نظــرت من چـه بخـرم کـه بـا فــروش آن سـودی زیـاد عــایـدم شـود؟

بُهلــول گفت: آهــن و پنبـــه.

بـازرگـان آهن و پنبــه خـریــد و انبــار کــرد و در مـوقـع منـاسب فــروخـت و سـودی فــراوان بـُــرد. بــازرگان گفت: ای بُهلــول دیــوانـه! به پنــد تـو عمـل کـردم و فــراوان سـود بـردم. بگـو این‌بـار چـه بخـرم؟

بهلــول گفت: پیـــاز و هنـــدوانـه.

بـازرگـان پیــاز و هنــدوانـه خـریـد و انبــار کــرد و گنـــدیـد و فــراوان زیـان دیـد. گفت: بـه پنــد تـو عمـل کـردم، زیـان دیـدم. چــــرا؟

بهلــول گفت: دفعــه اول کـه نـزد من آمــدی مـرا شیـخ خوانــدی. گمــان کـردم که عقلـم را پسنـدیـده‌ای. بـار دوم امــا، مــرا دیــوانـه خـوانـــدی گمـان کــردم جنـــونـم را مـی‌پسنــدی.
بـازرگـان شــرمگیـن شـد و بـه رنـجش بُهلــول پـی بـُـرد.