طب آزما ( وبلاگ شخصی دکتر محمد حسن آزما )
علمی - پزشكي ، فرهنگی ، سیاسی
در را باز کن شايد خدا در ميزند

پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت: «خدایا من خیلی تنها هستم آیا مهمان خانه من می شوی؟» خدا قبول كرد و به او گفت كه فردا به دیدنش خواهد آمد. پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو كردن خانه كرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه‌ترین غذایی كه بلد بود را پخت و سپس منتظر ماند. چند دقیقه بعد در خانه به صدا درآمد پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز كرد. پشت در پیرمرد فقیری بود پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد، پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست. نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد، پیرزن دوباره در را باز كرد، این بار كودكی كه از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغركنان به خانه برگشت. نزدیك غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد. این بار پیرزن مطمئن بود كه خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید در را باز كرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود. زن از او كمی پول خواست تا برای كودكان گرسنه اش غذایی بخرد پیرزن كه خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد زن فقیر را دور كرد. شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت كه بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید، پیرزن با ناراحتی به خدا گفت :خدایا مگر تو قول نداده بودی امروز به دیدنم می‌آیی ؟؟؟

و خدا جواب داد :بله ولی من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی.