طب آزما ( وبلاگ شخصی دکتر محمد حسن آزما )
علمی - پزشكي ، فرهنگی ، سیاسی
داستان :روزی معلمی از دانش آموزانش خواست

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست   که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی  
 دو ورق  کاغذ بنویسند و پس از
  نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار  دهند .  سپس از آنها خواست که درباره   قشنگترین چیزی که میتوانند در  مورد هرکدام از همکلاسی هایشان
 بگویند ، فکر کنند و در آن خط های
   خالی بنویسند . بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف
 درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان    پس از اتمام ،برگه های خود را به   معلم تحویل داده ، کلاس را ترک  کردند .  روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه
 نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در  زیر اسم آنها نوشت .
 روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .  شادی خاصی کلاس را فرا گرفت . معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید   " واقعا ؟ "   "من هرگز نمی دانستم که دیگران
 به وجود من اهمیت می دهند! "   "من نمی دانستم که دیگران   اینقدر مرا دوست دارند . "
 دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد . معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد   از کلاس با والدینشان در مورد   موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند   یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .
 آن تکلیف هدف معلم را بر آورده   کرده بود .دانش آموزان از خود و تک  تک همکلاسی هایشان راضی بودند  با   گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر   دورافتادند . چند سال  بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ  ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم  خاکسپاری او شرکت کرد .
 او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در  تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ،  جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر  می رسید .  کلیسا مملو از دوستان سرباز بود .  دوستانش با عبور از کنار تابوت وی  ، مراسم وداع را بجا آوردند . معلم  آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .  به محض اینکه معلم در کنار تابوت  قرار گرفت، یکی از سربازانی که  مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او
 آمد و پرسید : " آیا شما معلم  ریاضی مارک نبودید؟ "  معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"
  سرباز ادامه داد : " مارک همیشه  درصحبتهایش از شما یاد می کرد .  "پس از مراسم تدفین ، اکثر  همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد  هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز  که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم  بود که منتظر ملاقات با معلم مارک  هستند .  پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از
 جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت  :"ما می خواهیم چیزی را به شما  نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان  آشنا باشد . "او با دقت دو برگه  کاغذ  فرسوده دفتریادداشت که از  ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا  خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .  خانم معلم با یک نگاه آنها را  شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که  تمام خوبی های مارک از دیدگاه  دوستانش درونشان نوشته شده بود .  مادر مارک گفت : " از شما به خاطر  کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را  همانند گنجی نگه داشته است . "  همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع  شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را  دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . " همسر چاک گفت : " چاک از من خواست
که آن را در آلبوم عروسیمان بگذار .   مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم ..توی دفتر خاطراتم گذاشته  ام . "
 سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون   کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها    نشان داد و  گفت :" این همیشه با > منه . . . . " . " من فکر نمی کنم  که کسی لیستش را نگه  نداشته باشد . "  معلم با شنیدن حرف های شاگردانش  دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت .  او برای مارک و برای همه دوستانش  که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می
کرد .  سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می  کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی  داند که آن روز کی اتفاق خواهد  افتاد .
  بنابراین به کسانی که دوستشان  دارید و به آنها توجه دارید بگویید  که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل
 از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.